بهـ نامـ او
گاهـ خودمـ را خوبـ کهـ می نگرمـ
میبینمـ پر از خلاء شدهـ امـ
ولی تو تمامـ خلاء هایمـ را پر میکنی
تو خدای احساسی
احساسی کهـ رنگـ تصنعـ بهـ خود ندیدهـ استـ
میدانی
فقط خط و خطوطی کهـ میکشی
پر از احساسـ نیستـ
بلکهـ همهـ ی واژهـ هایتـ یا بهتر استـ
بگویمـ تمامـ وجودتـ پر از احساسـ استـ
از نگاهتـ گرفتهـ
تا صدایتـ...
شاید خودتـ ندانی اما صدایتـ
حتی وقتی سعی میکنی
بی تفاوتـ راجعـ بهـ چیزی صحبتـ کنی
هنوز با احساسـ استـ
نمی دانمـ شاید همهـ مو میبینند
و منـ پیچشـ مو
صدایتـ آرامـ میکند
ای جاری نفسـ های خورشید!
ϰ-†нêmê§ |